بسمه تعالی
کمال الملک
نقاش بزرگ ایرانی
تهیه تنظیم: محمد حسن حسینی شیرازی
محمد غفاري فرزند ميرزا بزرگ به سال 1224 شمسي در يکي از قراء کاشان متولد شد. خانواده او مخصوصاً عمويش صنيع الملک از نقاشان زبردست بود که با او به تهران آمد و در مدرسه دارالفنون به تحصيل پرداخت و در ضمن نقاشي هم مي کرد که تابلوهاي اوتوجه ناصرالدين شاه را جلب کرده و او را به دربار برد و لقب) کمال الملک ( را به او داد
نخستين تابلوي او بعد از گرفتن اين لقب ( تابلوي تالار آيينه ) مي باشد که از شاهکارهاي اوست. مدتي هم معلم نقاشي شاه بود و لقب ( نقاش باشي ) را داشت
کمال الملک در دربار ناصرالدين شاه خيلي تقرب يافت و براي هر تابلويي شاه به او مقدار زيادي اشرفي مي داد.
همچنين نشان و مدال و کمربند و شمشيربند مرصع و انگشتر الماس به او اعطاء شد
وقتي کمال الملک مشغول کشيدن تابلوي تالار آينه بود خبردار شد که مقداري از طلاهاي تخت طاووس سرقت شده که حسودان آن را به کمال الملک نسبت دادند ولي بعداً سرايدار اقرار به دزدي مي کند و از شر تحريکات حسودان نجات مي يابد
کمال الملک مدت 5 سال به اروپا رفت و در موزه هاي ( لوور ) و ( ورساي ) از روي تابلوهاي رامبراند و ديگران تابلوهاي پر ارزشي تهيه کرد که همه در موزه هاي سلطنتي و کتابخانه مجلس نگاهداري مي شود
کمال الملک با خواهر مفتاح الملک ازدواج کرد و داراي يک دختر و سه پسر شد. برادرش ابوتراب خان هم نقاش بود که خود را مسموم کرد و کشت و دو دخترش را به کمال الملک سپرد
کمال الملک در زمان مظفرالدين شاه و محمدعليشاه از دربار ناراضي شد. در زمان رئيس الوزرايي سردار سپه مدرسه صنايع مستظرفه به نام کمال الملک تاًسيس و تابلوهاي او در آنجا جمع آوري و حفظ شد
کمال الملک در سال 1306 تقاضاي بازنشستگي کرد و به حسين آباد در نيشابور رفت و در ملک شخصي خود زندگي مي کرد که بعضي از مستشرقين از او در آن ده ديدن کرده اند.
بر اثر پرتاپ سنگي يک چشم او نابينا شد و در27 مرداد ماه 1319 در سن 95 سالگي در نيشابور در گذشت و جنازه اش را در مقبره شيخ عطار نيشابوري به خاک سپردند
کمال الملک یا محمد غفاری در تهران زاده شد ولی سالهای کودکی خود را در کاشان گذراند. در نوجوانی به تهران رفت و در مدرسه دارالفنون زیر نظر علی اکبر خان مزین الدوله آغاز به هنرآموزی کرد.
ناصر الدین شاه به هنگام بازدید از این مدرسه کار او را پسندید و وی را به دربار فراخواند. دیری نگذشت که شاه به او لقب «نقاش باشی و پیشخدمت حضور همایونی» داد. (۱۲۶۱ ش) فعالیت مستمر او در مقام نقاش دربار و معلم شاه بسیار مقبول افتاد و از این رو لقب((کمال الملک))گرفت.
پرده معروف به تالار آینه از جمله مهمترین آثاری بود که در این سالها به وجود آورد. پس از کشته شدن ناصر الدین شاه کمال الملک برای مطالعه به اروپا رفت. (۱۲۷۶ ش) مدتی بیش از سه سال را در فلورانس، رم و پاریس گذرانید؛ و در موزهها به رونگاری از آثار استادانی چون رامبراند و تیسین پرداخت. در پاریس با فانتن لاتور آشنا شد. سفر اروپا تأثیری مثبت در اسلوب کار و حتی طرز دید او گذاشت. او به دستور مظفر الدین شاه به ایران بازگشت (۱۲۷۹ ش) و کار در دربار را ادامه داد، ولی عملاً نتوانست با خواستهای شاه جدید کنار بیاید. به عراق رفت و چند سالی را در آنجا گذرانید. (۱۲۸۰ تا ۱۲۸۳ش) پردههای زرگر بغدادی (۱۲۸۰ ش) و میدان کربلا (۱۲۸۱ ش) را به هنگام اقامتش در عراق نقاشی کرد.
او اگرچه به مشروطه خواهان متمایل بود (پرده علیقلی خان بختیاری (سردار اسعد) گواه آن است) در جنبش مشروطه مشارکت مستقیم نداشت.
در سالهای بعد مدیریت مدرسه صنایع مستظرفه را بر عهده گرفت.
در این مدرسه با کوشش فراوان به پرورش شاگردان همت گماشت که زبدهترین شان خود استادانی در مکتب او شدند.
سرانجام به دلیل اختلافاتی که با وزیران معارف بر سر استقلال مدرسه پیدا کرد، از کار تدریس و شغل دولتی دست کشید (۱۳۰۶ ش) و به ملک شخصی خود در حسین آباد نیشابور کوچید. (۱۳۰۷ ش) در آنجا بر اثر حادثهای از یک چشم نابینا شد؛ اما تا سالهای آخر زندگانی به نقاشی ادامه داد.
کمال الملک از همان آغاز فعالیت هنری اش تمایلی قوی و آشکار به روش و اسلوب طبیعت گرایی اروپایی داشت. با ظهور کمال الملک وظیفهای جدید برای نقاش دربار معین شد.
او میبایست رویداد ها، اشخاص، ساختمان ها، باغها و غیره را همچون عکاسی دقیق ثبت کند تا به عادیترین مظاهر زندگی و محیط درباری سندیت تاریخی بخشد.
بی سبب نیست که کمال الملک در این دوره اغلب پرده هایش را با افزودن شرحی درباره موضوع رقم میزد. (مثلاً: طبیعت بیجان با گلدان و پرنده شکار شده، ۱۲۷۳خ) با این زمینه فکری و هنری کمال الملک به اروپا رفت. هدف او شاید فقط ارتقای سطح دانش فنی اش بود. ولی در موزهها آثار استادان رنسانس و باروک را دید و شیفته آنها شد. منطقاً او به لحاظ فرهنگی، ذهنی و سابقه هنری آمادگی رویارویی و احتمالاً بهره گیری از جنبشهای دریافتگری(امپرسیونیسم) و پسا-دریافتگری را نداشت. اما زیباییشناسی کلاسیسیسم رنسانس و سبک و اسلوب بغرنج هنرمندانی چون رامبراند را نیز به درستی درک نکرد (چنان که مثلاً در هیچ یک از نقاشیهای کمال الملک و شاگردانش نشانی از آشنایی با اسلوب لعاب رنگ کاری به چشم نمیخورد.)
با این حال آکادمی گرایی در او قوت گرفت؛ و هنگامی که به ایران بازگشت بیش از پیش به هنر دانشگاهی سده نوزدهم وابسته شده بود. حتی بعداً در بازنمایی موفقیت آمیز برخی موضوعهای اجتماعی نیز از این وابستگی رهایی نیافت.
او اساساً چهره نگار و منظره نگار بود؛ و در تک چهرههایی چون «سید نصرالله تقوی» قابلیت و مهارت خود را به حد کمال نمایان ساخت. کمال الملک با کوششهای خود در مقام نقاش و معلم پاسخی متناسب با شرایط اجتماعی و فرهنگی زمانه اش به ضرورت تحول هنری جامعه داد.
بازتاب این کوششها در ذهن مردم خصوصیات اخلاقی، نحوه زندگی و واقعه کور شدنش از او یک مرد افسانهای ساخت.
کمالالملک بیش از 170 تابلو کشید که مشهورترین آنها«تالار آینه» و نخستین تابلویی است که امضای نقاش را بر خود دارد.
تالار آ ینه
تابلوی «تالار آینه»، نقش «موزهی برلیان» است. این تابلو به درخواست ناصرالدینشاه کشیده شده است. «موزهی برلیان» تالار بزرگی است که سقف و چهار دیوار آن آینه کاری شده است. از سقف این تالار سه، چهلچراغ آویزان است که هر کدام صد شاخه دارد و روی هرکاسهی لاله، تصویر رنگی ناصرالدینشاه نقاشی شده است. در این تابلو، شاه نزدیک «تخت طاووس» روی صندلی نشسته و شمشیرش را روی زانو گذاشته است.
هنر بزرگ نقاش در این شاهکار، منعکس کردن رنگ اشیاء در آینهها و چراغهای بسیاری است که درون تالار است. در یکطرف اتاق «تخت طاووس»، کرهی جواهر و شمعدانها قرار دارد.
سعادت و شادي کمالالملک با يافتن همسري دلخواه (خواهر مفتاحالملک از شخصيتهاي درباري) و گرم شدن محيط خانوادهاش با تولد دختري زيبا، از چشمههاي ديگر شادي و سعادت او بود. اما از آنجا که «گنج و مار و گل وخار و غم و شادي به همند» حادثهي مرگ برادر بيست و هشت سالهاش «ابوتراب» که دوست او نيز بود، نقاش جوان را با رنج و اندوهي عميق قرين ساخت.
پيشآمد ناگوار ديگري که جهان را در نگاه کمالالملک سياه کرد و زندگي را بر او تيره ساخت، حادثهي دزديدهشدن مقداري طلا و جواهر از تختطاووس بود. رويداد مزبور از اينرو به نقاشباشي لطمهي روحي وارد ساخت که تختطاووس در تالار آينه و کاخ گلستان بود. يعني در همان مکاني که وي همه روزه در آنجا به ترسيم تابلويي از نماي تالار اشتغال ميورزيد. اين مطلب موجب گرديد که کمالالملک مورد بدگماني واقع شود و پس از احضار از سوي مسئول تحقيق، مدت چهار ساعت مورد بازجويي قرار گيرد. اگر چه سارق دستگير و اعدام شد، اما خاطرهي تلخ اين حادثه براي هميشه در ضمير نقاش بزرگ و پاکدامن باقي ماند.
پس از مرگ ناصرالدينشاه و در آغاز سلطنت مظفرالدينشاه، کمالالملک با کسب اجازه از او، براي ادامهي تحصيلات در زمينهي زبان فرانسه و تاريخ و مطالعه در امر نقاشي، همچنين ديدار از موزهها راهي کشورهاي اروپايي شد. او به مدت سه سال در ايتاليا و فرانسه و مدت کوتاهي هم در اتريش بسربرد. در اين مدت از موزههاي مهم شهرهاي رم، فلورانس و پاريس ديدن کرد و از روي شاهکارهاي «روبنس»، «تيسين» بويژه «رامبراند» نزديک به دوازده کپي ترسيم کرد. سفر نقاش بزرگ ايران به اروپا، آزموني پربار و ثمربخش بود. در اين سفر، او به دو هنرمند نابغهي آن قاره يعني «لئوناردو داوينچي» و «وان راين رامبراند» ارادتي ويژه بهم رساند. اما اگر مقرر ميشد که يکي از آن دو را برگزيند، کفهي هنرمند دوم سنگينتر بود.
کمالالملک در مدت اقامت خود در اروپا آزمونهاي گوناگون و گاه دلنشيني را از سر گذراند. يکي از اين آزمونها بدستآوردن يک دوست خوب و وفادار و ديگري دولت ديررس، اما مستعجل عشق بود.
دوست خوب او، «ابراهيم حکيمي» بود، که آن روزها در پاريس به تحصيل مشغول بود. و روزي که براي ديدار آثار هنري به موزهي «لوور» رفته بود، با نقاشباشي ميهنش آشنا ميشود که محتملا به کار ترسيم کپيه از تابلويي در آن موزه سرگرم بودهاست. اين برخورد تصادفي ميان آنها دوستي و مهري به بار ميآورد که ثمرهاش بعدها به صورت حکم رياست کمالالملک بر مدرسهي «صنايع مستظرفه» پديدار ميشود. اين دوستي تا پايان عمر دوام مييابد.
و اما آزمون ديگر استاد در اروپا، عشق بود. او در ماههاي آخر اقامت خود در «وين» با «نريمانخان»، از ايرانيان ارمنيتبار ملقب به قوامالسلطنه؛ که در دربار اتريش وزير مختار ايران بود آشنا ميشود. نريمانخان مردي صاحب فتوت و نظر بلند بود و نسبت به هموطنان خود از ملاطفت و مهماننوازي دريغ نميکرد. ميان او و کمالالملک الفت و تفاهم پديد آمد و توقف استاد در شهر «وين» را طولاني ساخت. وزير مختار ايران دختري نسبتا سالمند داشت که تا آن زمان ازدواج نکرده بود. ديدار و آشنايي دختر با ميهمان عاليمقام، موجب شد که طرفين به دام عشق گرفتار و خواستار همسري و ازدواج با يکديگر شوند. در راه اين تحقق، دو مانع بزرگ وجود داشت.
يکي اين که آيين معشوقه مسيحيت بود که ازدواج با مرد متاهل روا نيست و ديگر اين که کمالالملک که صاحب زن و فرزند بود، تجديد زناشويي، آن هم با دختري از کيش ديگر درست نمينمود.
حاصل اين کار اين شد که استاد به پاريس بازگشت. در آنجا ميان او و مظفرالدينشاه که براي بار دوم به اروپا سفرکرده بود ديداري دست داد.شاه از او خواست تا به وطن بازگردد. کمالالملک نيز که از ماندن در اروپا خسته شده بود، فرصت را غنيمت شمرد و به ايران برگشت.
«محمدعلي فروغي»، سرنوشت عشق استاد با دختر نريمان را چنين مينويسد:
«...چندگاه پس از آن که کمالالملک از فرنگ برگشت، آن زن هم آمد، و کمالالملک چون در خانهي مسکوني با زن و فرزندان نميتوانست با او بسر برد و بهار و تابستان هم در پيش بود، باغي در شميران کرايه کرد و آنجا با آن زن منزل گرفت. ولي آن تابستان بسر نرسيده، ناسازگاري شروع شد... پس همينکه شور و مستي اوايل منقضي شد نوبت ملامت رسيد و روزگار تلخ شد. حتي اين که وقتي زن، سم خورد که خود را بکشد و کمالالملک به مخمصهي عجيبي گرفتار آمد... روزي با حال پريشان نزد پدرم آمد که چه کنم اين اوضاع قابل تحمل نيست و روي رهايي هم نميبينم. پس از گفتگو و مشاوره، پدرم گفت خوبست سفري در پيش بگيري.
عاقبت همين فکر را پسنديد و در واقع سر به صحرا گذاشت و پس از خروج از تهران انگشتري ازدواج را براي زن پس فرستاد. او هم چارهاي نديد جز اين که تن به قضا بدهد. راه فرنگستان پيش گرفت...»
کمالالملک پس از بازگشت از سفر، به دلايل گوناگون نتوانست مدت زيادي در ايران بماند. وضع روحي خود او، موقعيت اجتماعي و سياسي ، نارضايي از وضع نابسامان دربار مظفرالدينشاه و چشمداشتهاي روزافزون قدرتمندان داخلي از استاد، داير بر کشيدن تصويري از آنها و وابستگان آنها ازجمله مسايلي بود که او را واداشت دوباره تن به سفر بدهد. اين بار راه عراق را پيش گرفت.
در خصوص مشکل اخير، دکتر«عبدالحسين نوايي»، مورخ و محقق به عنوان نمونه و از قول «حسين مويدپردازي» از شاگردان کمالالملک چنين حکايت کردهاست.:
«پس از بازگشت از سفر اروپا، روزي در هنگامي که شرفيابي به حضور مظفرالينشاه را داشت، امير بهادر جنگ خطاب به او گفته: «اوستا نقاش ميخواهم يک پردهي خيلي عالي از قمربنيهاشم عباسبنعلي براي من بسازي که صورتش مانند خورشيد بدرخشد، چشمهايش مانند نرگس شهلا و ابرويش چون کمان رستم و دهانش مثل غنچه شکفته باشد و ديگر بقيهاش به سليقهي خودت.»
«کمالالملک هم پس از چند روزي يک دايرهي بزرگ مشعشعي کشيده و در وسط آن يک غنچه و در بالاي آن دو عدد گل نرگس، که در زير دو کمان تيراندازي واقع شده، ساخته و روي آن پرده کشيده و براي او فرستاده و خود نيز شبانه به اتفاق يکي از نوکرهاي خود به بينالنهرين رفته، مدتي قريب دو سال در آن صفحات به سياحت و زيارت عتبات عاليات مشغول بود...» به گفتهي ديگري، اميربهادر از استاد خواسته بود تا چهرهي او را در صحراي کربلا، درحاليکه نزد شمربن ذيالجوشن شفاعت ميکند تا از خون امام حسين درگذرد، نقاشي کند.
نقل چنين مسائلي خواه روايت باشد و خواه افسانه، بازگو کنندهي اين موضوع هست که اطرافيان و درباريان قاجار شناخت و درکي از هنر والاي کمالالملک نداشتند. و با درخواستهاي بيجاي خود، هنرمند را آزار میدادند. ساعاتي را که بايد صرف پديدآوردن يک اثر هنري مي کرد به ناچار صرف سفارشات مبتذل و کشيدن صورت اعضاي خانواده و فاميل درباریان میشد. در اينجا بنا بر آن چه روايت يا افسانه و يا واقعيت است، گونهي ديگري از اين رويدار را نقل ميکنيم و اين بار از زبان خود استاد:
«هرچه در زمان ناصرالدينشاه، به خاطر هنرم از من به عناوين مختلف تشويق به عمل ميآمد، برعکس در زمان مظفرالدينشاه بياندازه مرا آزار ميدادند. به من دستور مي دادند تابلوهاي ناپسند بکشم. مثلا يکي از اين تابلوها، صحراي کربلا به سفارش « اميربهادر» بود. او ميخواست تصوير او در اين تابلو نقش شود، به صورتي که از شمر تقاضاي شفاعت ميکند که سر امام حسين را نبرد. حالا ملاحظه کنيد که بايد چه کنم؟ تکليفم چيست؟
بهر تقدير و به خاطر آن که «اميربهادر» از رجال دربار و از نزديکان شاه بود، مجبور شدم تابلو را تمام کنم. اگرچه باطنا رنجيده بودم و احساس خطا و گناه مي کردم. بهر حال در موقع مناسبي تابلو را براي «اميربهادر» فرستادم و خودم پيش او رفتم تا اگر توضيحي لازم باشد، بدهم. «اميربهادر» پس از ديدن تابلو خيلي خوشش آمد و کار مرا تحسين فراوان کرد و به نوکرش گفت ده تومان بده به نقاش!»
اين در حالي بود که کمالالملک براي هر تابلويي که ميکشيد، افزون بر انعام و موجب دائمي خود، بيش از صد تومان ميگرفت. او از اين تحقير به شدت ناراحت ميشود و چنين ادامه ميدهد:
«من هم اين بيادبي و هتک حرمت او را جواب دادم. ده تومان را نگرفتم و گفتم که تابلو ناتمام است. اجازه بدهيد تمام کنم و بياورم. «امير بهادر» خوشحال شد و اجازه داد. من هم تابلو را به منزل بردم. سر او را با سر شمر عوض کردم و تمام اعيان و اشراف و کسانش را که با او مناسباتي داشتند، دعوت کردم و تابلو را نشانشان دادم. اين مجلس بسيار تماشايي بود. مي دانستم که خبر آن فردا به گوشش خواهد رسيد. همينطور هم شد. چند روز بعد «اميربهادر» مبلغي پول فرستاد تا تابلو را ببرد. من هم تابلو را جلوي روي فرستادهاش پاره کردم و آتش زدم و با خود عهد کردم که به خاطر هيچکس هنر و دينم را به خطر نيندازم و آلوده نکنم.»
در هر حال علت سفر طولاني کمالالملک به عراق، خواه در اثر بهم خوردن ازدواج دوم او باشد، خواه وضع آشفتهي دربار مظفرالدينشاه يا انتظارهاي بيجا و نادرست قدرتمندان وقت، مهم اين است که مسافرت مزبور براي استاد ثمربخش و براي گنجينهي آثار هنري ايران سودآور بودهاست. به اين دليل که نقاش بزرگ ما براثر تفاوت محيط، تازگي موضوعات، تنوع سوژهها برسر ذوق آمده و به آفرينش آثار متعددي مانند «عَرَبِ خفته»، «زرگر و شاگردش»، «ميدان کربلاي معلي»، و «فالگيران بغدادي» دستيازيده است. آگاهان فن، برخي از اين آثار راجزء بهترين کارهاي استاد شناختهاند.
فعاليتهاي هنري «کمالالملک» در دوران قاجار، سه بخش را دربر ميگيرد:
1- دوران ناصري
2- دوران حکومت مظفرالدينشاه
3- سالهاي سلطنت احمدشاه
دوران سوم فعاليتهاي هنري استاد در عصر قاجار با روزگار سلطنت احمدشاه منطبق است. در آغاز اين دوران، دوستان استاد مانند «محمدعلي فروغي»، رئيس مجلس شوراي ملي، «ابراهيم حکيمي»، وزير معارف وقت و «سردار اسعدبختياري»، فاتح تهران که از تنگناي مادي کمالالملک آگاه بودند، زمينه را طوري فراهم ساختند تا هنرکدهاي به نام «مدرسهي صنايع مستظرفه»، در چهارچوب سازمانهاي وزارت معارف تاسيس و ابلاغ رياست آن با ماهي سيصد و دوازده تومان، که در معيار مالي آن زمان پول کلاني بود، به نام استاد صادر گشت.
کمالالملک و مدرسهي صنايع مستظرفه
در ميان سازمانهاي فرهنگي که در روزگار قاجاريه برپا شده است، به استثناء دارالفنون، تاسيس صدراعظم ايران «ميرزاتقيخان اميرکبير»، دشوار بتوان سازماني را نشان داد که مانند تاسيس مدرسهي صنايع تا اين اندازه بجا بوده و سودمند افتاده باشد.
در اين هنرکده، نخست تنها نقاشي تدريس ميشد. اما کمالالملک خود تدريجا رشتههاي هنري ديگر از جمله مجسمهسازي و قاليبافي را نيز بر برنامهي آن افزود.
تاسيس مدرسهي مزبور نه تنها باعث شد تا نگارگر بزرگ که براثر رنجهاي شخصي و نيز نارضايي از وضع کشور، شور و هيجان پيشين در ايجاد آثار برجسته را از دست داده بود، بار ديگر بر سرذوق آيد و تابلوهاي ارزندهي تازهاي به وجود آورد، بلکه موجب آن گشت تا دقايق و اصول نقاشي سنتي ايران همراه با معلومات مربوط به شيوههاي نقاشي باخترزمين به اضافهي حاصل نبوغ و آزمونهاي شخصي کمالالملک در زمينهي هنر نگارگري به يک گروه از جوانان مستعد و هوشمند ايراني انتقال يابد.
از جمله فارغالتحصيلان اين مدرسه میتوان، در رشتهي نقاشي، از ميرزا اسماعيل آشتياني، احمد جواهري، عليمحمد حيدريان، حسنعلي وزيري، حسين شيخ، حسينعلي مويدپردازي، صدرالين شايسته شيرازي، محمود اوليايي، علياکبر نجمآبادي، يحيي دولتشاهي، عليخان محمودي، در رشتهي مجسمهسازي از ابوالحسن صديقي و رفيع حالتي که بعدها ذر رشتهي نگارگري و پيکرتراشي ايران نقش چراغداران را بر دوش گرفتند.
در بارهي کنارهگيري کمالالملک از سرپرستي «مدرسهي صنايع مستظرفه» و درنتيجه برهم خوردن بساط و بستهشدن موسسه، نظرهاي گوناگوني ابراز شدهاست. اما از توضيحات ذکاء الملک چنين برمیآید که:
«طبع بسيار حساس استاد نميپذيرفت که افراد کوچکتر و پايين تر از او در کارش مداخله کنند. زيرا مدرسه را وزارت معارف تاسيس کرده بود و کمالالملک يکي از اعضاي آن محسوب ميشد. از آنجا که او مقامات ظاهري و باطني و حيثيات دنيوي و معنوي خود را بالاتر از همهي اين اشخاص مي دانست، دشوار بود که برتابد به او رياست بفروشند. کسي که از اول عمر جز ناصرالدينشاه شخص ديگري را بالاي سر خود نديده، نميتوانست تصور و تحمل کند که کساني که نسبت به او از همه جهت بچه بودند، در کارش مداخله کنند.»
ذکاءالملک باز هم حکايت میکند که:
« دوستداران کمالالملک براي رفع مشکل کار و حل مسايل مربوط به مقررات اداري و مالي کوششها ميکنند. حتي ابراهيم حکيمي(حکيم الملک)، براي رضايت خاطر استاد و قرار دادن او در فراسوي برخي از مقررات، جهت وي ابلاغ معاونت وزارت فرهنگ را صادر ميکند. اما بيحاصل است. اين بود که کمالالملک هم دست و پاي خود را جمع کرد و رفت. همينقدر شد که حقوق تقاعد مختصري قانونا براي او مقرر گرديد.»
«کمالالملک» در گذار از خاندان «قاجاريه» به «پهلوي»
در جريان انتقال سلطنت از قاجاريه به خاندان پهلوي، کمالالملک با وضع احساسي و عاطفي دشواري همراه بود.
از يکسو ارتباط او با خاندان پيشين، بويژه ناصرالدينشاه، که ميان او و شاه رابطهي دوستي و رفاقت بوجود آورده بود و رفاه مادي و معنوي حاصل از کار او بعنوان نقاش دربار، وضعيتي را پديد آورده بود که او خود را وابسته به دودمان قاجاريه ميديد.
از سوي ديگر، ضعف و ناتواني دستگاه قاجاريه در ادارهي کشور که نتیجهاش فقر، فساد، نارضايي داخلي، هرج و مرج و بي کفايتي در سياست خارجي ايران بود و استاد را بر آن ميداشت تا دلبستگي و تعلقات ديرين را فراموش کند و براي روي کار آمدن يک سيستم بهتر و جديد سياسي و اجتماعي با اصلاح طلبان وطنخواه همداستان شود.
نتيجهي سفر سه سالهي او به اروپا و توجه به نظم، عدالت، آزادي، آبادي و پيشرفتهاي شگفتانگيز علمي، فني، و صنعتي، همچنين رفاه اجتماعي در آن قاره، استاد را به سوي انديشههاي نو رهنمون شد.
ورود کمالالملک (در بازگشت از اروپا) به تهران، مصادف شد با انقلاب مشروطيت.
او با انتشار مقالات و ترجمهي مطالبي از «ژانژاک روسو» و ساير نويسندگان آزاديخواه فرانسه، دين خود را به نهضت جديد ادا نمود.
از دل و جان مشروطهطلب شده بود و در اين جهت ذوقي داشت که براي مستبدين مضمونها ميگفت و قصههاي شيرين ميساخت.
يکي از چهره هاي چشمگير ايران در اين گذار، يعني قدرت يافتن مخالفان سلطنت قاجاريه و سقوط اين سلسله، رضاخان ميرپنج بود که پس از فتح تهران، توسط مشروطهطلبان به مقام وزارت جنگ و نخستوزيري ارتقا يافت.
رضاخان در ديداري که از مدرسه داشته چندين بار استاد را ملاقات مي کند و تحت تاثير رفتار او قرار ميگيرد.
پس از زمان کوتاهي «مدرسهي صنايع مستظرفه» منحل شده و کمالالملک به «حسينآباد نيشابور» ميرود.
سالهاي دور از جنجالِ کمالالملک در «حسينآباد» نيشابور
محمدعلي فروغي(ذکاءالملک) در بارهي چگونگي تصميم «کمالالملک» در مورد انتقال محل زندگي خود از پايتخت کشور به روستاي دورافتادهي «حسينآباد» چنين مينويسد:
«پس از کنارهگيري از رياست مدرسه، «کمالالملک» بر آن شد که در گوشهي دهکدهاي به کار کشاورزي بپردازد و زندگي را در انزوا بگذراند. اين خيال را از ديرگاهي داشت و جهت آن ذخيره اي هم فراهم آورده بود.»
در اينجا اين پرسش پيش ميآيد که چطور شد که «کمالالملک» از همهي شهرستانهاي ايران، «نيشابور»، و از همهي روستاهاي «نيشابور»، «حسينآباد» را براي ادامهي زندگي و سالهاي پايان عمر خويش برگزيد و چرا زادگاه خودش «کاشان» يا شهرستاني ديگر مثلا «شيراز» يا «اصفهان» را انتخاب نکرد؟
بسياري بر اين باور بودند که استاد به «حسينآباد» تبعيد شدهاست. اما اين فرضيه نميتواند درست باشد زيرا تصميم «کمالالملک» داير بر خريد مزرعه و اشتغال به کار کشاورزي، همچنين ترک تهران و با آرامش زندگي کردن از قبل برنامهريزي شده بود. خود او در نامهاي که از «حسينآباد» به دکتر «قاسم غني» مينويسد چنين ميآورد:
«...مزاجا بد نيستم لکن به واسطهي رفتار بعضيها چه از طرف تهران و چه از همين نواحي روحا خيلي کسل هستم و ترک مراوده و معاشرت را با همه کس کردهام. تقريبا از ابتدا هم پناهآوردن به اين گوشه هم به واسطهي دوري از اين مردم بود...»
در جاي ديگر ميآورد: « من گوشهي بياباني را اختيار کرده، به دو فنجان شير قناعت کرده ام که بقيهي عمر را بکوشم گذشته را فراموش کنم.»
ملک «حسين آباد» متعلق به «سالارمعتمد» بود که استاد چون آنجا را واجد همه شرايطي يافت که دلش ميخواست، درنتيجه پسنديد و بقيه عمر را در همانجا زيست. خانهاي همانطور که خود خواسته بود قدري دور از جاده و شهر و داشتن منظرهي صحرايي.
افراد زيادي رنج راه را برخود هموار ميساختند تا به ديدن اين استاد بزرگ بروند و از محضر شيرين و پرمهر او بهرهمند شوند.
«محمد حسن شهريار»، سخنسراي بلند آوازهي معاصر که با يارانش مدتي را ميهمان «کمالالملک» بوده اند از مهر فراوان استاد، شيوهي پذيرايي و مجلسآرايي او سخنها گفتهاست. افراد بسيار و شخصيتهاي برجستهاي اين راه را براي ديدن استاد طي ميکردند. جز شاگردانش که با اشتياق به ديدارش ميرفتند و چند روزي را ميهمان او بودند، دوستان نزديک او که روزي از وزراء مملکت بودهاند، پژوهشگران ايراني و خارجي و برخي از خاورشناسان اروپايي از جمله «هنري ماسه» (ايرانشناس فرانسه)، همان راه خاکي «حسينآباد» نيشابور را با اشتياق طي کردهاند.
چشم بيناي هنر، نابينا مي شود
در بين دردها، رنجها و صدمههايي که در مدت زندگي طولاني کمالالملک بر او وارد آمده، هيچيک به اندازهي آسيب ديدن يکي از چشمهاي او، خاطرش را آزرده و خاطر يک ملت را مکدر نساختهاست. دردي همپاي کر شدن نابغهي بزرگ موسيقي، «بتهوون».
در بارهي اين رويداد، روايتهاي گوناگوني وجود دارد:
- «بر طبق يک روايت، در ايامي که کمالالملک در خانه و باغ سالار معتمد، دوست خويش و مالک پيشين «حسينآباد» مهمان بودهاست، ميزبان بر اثر خشم حاصل از غفلت يا کاهلي خدمتکار خود در پذيرايي از استاد، سنگي را به سوي خدمتکار پرتاب ميکند که تصادفا به چشم کمالالملک ميخورد و او را نابينا ميسازد. گفته ميشود اين روايت درست نبوده و مغرضانه به نظر ميرسد و کمالالملک بارها آن را تکذيب کردهاست.»
- روايت دوم که با تغييرات مختصري گوياي ماجراي اولي است چنين است:
« کمالالملک معمولا تابستانها به نيشابور ميرفت و در منزل دوستانش اقامت ميکرد.روزي مهمان مردي به نام «سالارخان معتمد گنجي» شد. او علاقهي بسياري به استاد داشت و در پذيرايي او از هيچ چيز کوتاهي نميکرد.
«سالارخان» کارگري داشت که قسمتي از بار ميوهاي را که قرار بود به شهر ببرد، فروخته و پولش را برداشته بود. سالارخان او را اخراج کرده بود.
کارگر که ازعلاقهي سالارخان به کمالالملک اطلاع داشت، از فرصت استفاده کرد و هنگامي که آن دو درباغ گردش ميکردند جلو رفت و از استاد خواست که پادرمياني کند تا سالارخان او را ببخشد.
ارباب که از دست او بسيار عصباني بود، پارهآجري برداشت و به سوي او پرتاب کرد. کمالالملک براي اين که آجر به سر کارگر نخورد، جلو دويد. درنتیجه به صورت او خورد و شيشهي عينکش شکست و آسيب شديدي به چشمش وارد ساخت.
سالارخان گريان و نالان، پزشکي بر بالين او آورد که با همه تلاش خود نتيجهاي ندید. او که نميخواست سالارخان به دردسر بيفتد واقعيت را نگفت و چنين وانمود کرد که زمينخورده است. این حادثهی دردناک منجر به از دست دادن بینایی یک چشم این هنرمند بزرگ شد.
- و روايت سوم ازنامهي دکتر «قاسم غني» نقل ميشود که تلگرافي خبر ميدهند که خودش را فوري به نيشابور و تقيآباد در چهارفرسخي غرب نيشابور برساند. در آنجا ماجرا را اينطور گزارش ميدهند که مهمانان زيادي بر سالارخان وارد ميشوند.
از اين جهت در باغ هم چادر ميزنند. کمالالملک استراحت در چادر را ترجيح ميدهد. اما در تاريکي، پايش به بند چادر گير کرده، ميافتد و شيشهي عينک ميشکند و به داخل چشم فرو ميرود و سوراخ ميکند. دکتر غني مدت دو هفته در آنجا ميماند و در مداواي دوست خود ميکوشد. بعد هم او را براي ادامهي معالجه به تهران ميفرستند اما براي بازگرداندن بينايي چشم او به جايي نميرسند و سرانجام استاد راه نيشابور و حسينآباد را در پيش مي گيرد.
پس از اين مدت، بزرگترين نقاش معاصر ايران، در آخرين دوازده سال زندگي خود جز يک پرترهي نيمه تمام اثري بوجود نياوردهاست. تاريخ تقريبي تابلوي مزبور که پيرمردي را در حال استراحت و در وضعي متکي بر آرنج دست نشان ميدهد، سال1350(هجري قمري) است.
اطلاعاتي که در بارهي کمالالملک در دست است نشان مي دهد که او افزون بر نبوغ هنري و شناخت بسيار بالاي او از امور، به آموختن دانش بسيار علاقمند و شائق بود.
در ايام خدمت در دربار ناصرالدينشاه زبان فرانسه را آموخت که پس از کار به آموزش آن ميپرداخت. چنان که در زمان شروع نهضت مشروطه، آثار بسياري را از «ژانژاکروسو» ترجمه کرد. به شعر و ادبيات کشور خود نيز عشق ميورزيد.
محمدعلي فروغي مينويسد که «شعرشناس و شعردان هم بود. از فردوسي و سعدي و حافظ شعر بسيار ميدانست و از بزرگان و نويسندگان اروپايي بسيار ميخواند.
از ويژگيهاي ديگر او شيرينسخني، گرمي کلام و مجلس آرايي او بود. مضامين بسيار دلنشيني را مي گفت و به نحو دلپسندي حکايت ميکرد که حکم تئاترهاي اروپا را داشت. از هنر موسيقي آگاهي داشت و در مجالس خصوصي با صداي گرم خويش، شور و حالي به ياران ميبخشيد.»
آثار برجاي مانده از کمالالملک:
پرتره اعتضادالسلطنه - اردوي مستقر در سرخهحصار - تابلوي زمانخان - تصوير پسر ناصرالملک - دورنماي عمارت گلستان - دورنماي باغچهي گلستان - دورنماي دهکدهي امامه - دورنماي درهي زانوسي - منظره اسبدواني باغشاه - تصوير مولانا جلال الدين رومي - تابلوي عمو صادق - تابلوي دو دختر گدا - تابلوي قناري و گربه - تابلوي فالگير بغدادي – تابلوي تالار آينه – ترسيم کپيه ي از صورت «رامبراند» – صورت «تيسين» - پرتره اي از خود – ترسيم کپيه اي از تصوير «سنماتيو» - کشيدن تصوير يک زن برهنه، با همکاري «گرديجان» نقاش فرانسوي – کپيه از چهرهي حضرت يونس – بازار مرغ فروش هاي پاريس – پرترهي «فونتن لاتور» نقاش فرانسوي – تصوير مظفرالدين شاه – تابلوي زرگر بغدادي و شاگردش – ميدان کربلاي معلا – تابلوي عرب خفته – پرترهي حاجي نصرالله تقوي – پرترهي حاجيقليخان بختياري، سردار اسعد – پرترهي عضدالملک قاجار – پرترهي ميرزا محمدحسينخان(ذکاءالملک) – تابلوي دهکدهاي در شمال دماوند – پرترهي وثوقالدوله – پرترهاي از خود نقاش – پرترهي ديگري از خود نقاش – دورنماي مغانک – پرترهي نقاش از خود – دورنماي توچال – تصوير يک کبک بيجان – پرترهاي از مشهدي ناصر پيشخدمت – آخرين پرترهي استاد از خود – دورنماي ناتمام کوهستان – پرترهي ناتمام پيرمردي در حال خواب.
برخي تابلوها نيز تاريخشان با قيد سدهي چهاردهم هجري مشخص شدهاست که از آن جمله هستند:
حوضخانهي صاحبقرانيه – تابلوي کيمياگران – نوازندگان عصر ناصري – منظرهي باغ سلطنتآباد – تصوير حضرت مريم – نگارهي مردي برهنه – تابلوي غروب شميران – تابلوي کاتب يا خطاط – دورنماي کوه البرز – مجسمهي فردوسي.
کمالالملک در سال 1319 خورشيدي براثر کهولت سن بيمار و بستري شد. سرانجام ساعت 2 بعد از ظهر روز يکشنبه 27 مردادماه، در سن 95 سالگي در منزل محمد غفاري، نوهي دختريش، چشم از جهان فروبست. او وصيت کرده بود که در باغ خودش در«حسين آباد» دفن شود اما او را در نيشابور و مجاور مزار شيخ فريدالدين عطار نيشابوري به خاک سپردند.




